تبليغاتX
گردان عاشورا گردان عاشورا
آیین نامه اجرایی جنبش وبلاگ نویسی

آیین نامه اجرایی جنبش وبلاگ نویسی بصورت ثابت در اول صفحه قرار دارد. لطفا برای مشاهده مطالب جدید به پایین صفحه مراجعه نمایید.

 

کاربران چه کسانی هستند و در چه زمینه ای فعالیت خواهند کرد.

نقشی بعنوان کاربر، مدیر یا نویسنده وبلاگ تعریف شده است، که در ذیل شرح وظایف این نقش آمده است:

1. علاقمندان برای ثبت نام در جنبش بایستی ایمیل خود را بهمراه سوابق فعالیت مجازی مانند: (داشتن وبلاگ و ... ) درخبرنامه جنبش به آدرس(nasleh3.blogfa.com) بصورت خصوصی کامنت ارسال نمایند تا رمز عبور مدیر وبلاگ به ایشان ارسال گردد.

2. مدیر وبلاگ بایستی تمامی مقررات مربوط به بلاگفا را قبول نماید.

3. مدیر وبلاگ پس از آشنایی با جنبش جهت ثبت نام و دریافت پسورد وبلاگ می تواند  به رابطین که در ذیل معرفی خواهد شد مراجعه نماید.

ایمیل رابط nasle.ashoora@gmail.com

4. مدیر وبلاگ پس از دریافت پسورد می تواند با اطلاع رابط، فقط پسورد و تم وبلاگ را عوض نماید نه اطلاعات دیگر.

مدیر وبلاگ بایستی برای آپ نمودن وبلاگ خویش موارد ذیل را رعایت فرماید تا یک رنگی و محتوای مشخص در تمامی مشترکین فعال جنبش به صورت یکسان تقسیم گردد .:

1.       قبل از قرار دادن اولین پست ها در مورد شهید مورد نظر مدیر وبلاگ تحقیق میدانی انجام دهد؛ مثلاً (در مورد زندگی نامه شهید، محل زندگی، خانواده و محل دفن ) .

2.       در پست های اولیه بایستی بیوگرافی، عکس، وصیتنامه و محل دفن شهید دروبلاگ نشرگردد.

3.       محتوای پست های وبلاگ بایستی در مورد شهید و شهادت باشد نه موضوع دیگر همچون مهدویت و...

4.       در پست های قرار داده شده در وبلاگ بایستی منبع مشخص گردد.

5.       پست هایی که در وبلاگ قرار می دهند ترجیحاً از زبان حال خانواده شهید و همرزمان با افتخار شهید مطالب بیشتری قرار دهند.

6.       پس از تکمیل و نشر اطلاعات در وبلاگ مدیران یا نویسندگان می توانند مطالبی همچون: (دل نوشته- تحقیق- پژوهش و...) در حوزه ایثار و شهادت را به جهت رعایت اصل بروز رسانی در جنبش ارسال دارند.

تبصره1: عزیزان علاقه مند می توانند مدیریت یك یا چند وبلاگ را همزمان به عهده داشته باشند.

تبصره 2: مدیران وبلاگ ها بایستی حداقل در هفته یک بار بروز رسانی نمایند.

تبصره 3: مديران وبلاگ ها بايستي جهت نشر و ترويج فرهنگ ايثار و شهادت و نيز جهت معرفي جنبش وبلاگ نويسي (تبليغ وبلاگ خويش) در سايت ها و وبلاگ هاي ارزشي كامنت قرار دهند.

 

 توجه بسیار مهم: تنها وبلاگهایی که در این وبلاگ لینک شده اند عضو جنبش وبلاگ نویسی گردان عاشورا به شمار می روند و دیگر وبلاگهایی که با نام و عنوان جنبش وبلاگ نویسی فعالیت می کنند تا زمانی که مشخصات خود را به رابط ارائه ندهند جزو این جنبش محسوب نمی شوند.

 


 

خادم الشهید خبرنگار در پنجشنبه یازدهم آذر 1389 گاه 10:42. - لينک ثابت


زندگي زيباست اما شهادت از آن زيباتر است. سلامت تن زيباست اما پرنده عشق تن را قفسي مي‌بيند كه در باغ نهاده باشند... راز خون را جز شهدا در نمي‌يابند. گردش خون در رگ‌هاي زندگي شيرين است اما ريختن آن در پاي محبوب، شيرين‌تر است و نگو شيرين‌تر، بگو بسيار شيرين‌تر است. راز خون در آن جاست كه همه حيات به خون وابسته است. 

شهادت جان‌مايه انقلاب اسلامي است و قوام و حيات نهضت ما در خون شهيد است. رمز آن كه سيدالشهدا(ع) را خون خدا مي‌خوانند در همين جاست... 

اين‌ها فرزندان قرن پانزدهم هجري قمري هستند؛ هم آنان كه كره زمين قرن‌هاست انتظار آنان را مي‌كشد تا بر خاك مبتلاي اين سياره قدم گذارند و عصر ظلمت و بي‌خبري جاهليت ثاني را به پايان برسانند. عصر بعثت ديگرباره انسان آغاز شده است و اينان، ـ اين رزمندگان ـ، مناديان انسان تازه‌اي هستند كه متولد خواهد شد: انساني كه خداوند توبه‌اش را پذيرفته و بار ديگر اورا برگزيده است... بگذار آمريكا با مانورهاي «ستاره دريايي» و «جنگ ستاره‌ها» خوش باشد؛ دريا، دل مطمئن اين بچه‌هاست و ستاره‌ها نور از ايمان اين بچه مسجدي‌ها مي‌گيرند.

 

شهید آوینی


 

خادم الشهید خادم الشهدا در پنجشنبه پانزدهم دی 1390 گاه 15:14. - لينک ثابت


این جنگ دوست داشتنی!!!

با سلام به امام زمان علیه السلام و درود به امام خمینی وسلام به رزمندگان اسلام

 اسم من زهرا می باشداین هدیه را که نان خشک و بادام است برای شما فرستادم

 پدرم می خواست جبهه بیاید ولی او با موتور زیر ماشین رفت و کشته شد

من 9سال دارم ونصف روز مدرسه می روم و نصف دیگر را قالی بافی می روم 

مادرم کار می کند ما 5نفر هستیم پدرم مرد و باید کار کنیم

و من 92روز کار کردم تا برای شما رزمندگان توانستم نان بفرستم 

از خدا می خواهم که این هدیه را از یک یتیم قبول کنیدوپس ندهید

ومرا کربلا ببرید 

آخر من ومادرم خیلی روزه می گیریم تا خرجی داشته باشیم 

مادرم خودم احمد و بتول و تقی برادر کوچک من سلام می رسانیم

خدا نگهدار شما پاسداران اسلام باشد

62/11/8


 

خادم الشهید خادم الشهدا در پنجشنبه هشتم دی 1390 گاه 10:42. - لينک ثابت


پل نو

از خرمشهر به سمت شلمچه كه مي‌روي به دژباني شلمچه و بعد، به نهري مي‌رسي كه به آن مي‌گويند: نهر عرايض. پلي كه از رويش عبور مي‌كني، بازسازي شدة پلي است كه امروز به آن مي‌گويند «پل نو».

اين پل، نه تنها دروازه ورود بيگانه‌ها به ايران بود، بلكه پل مقاومت نيز هست و چه بسيار مقاومت‌هاي جانانه‌‌اي كه به خود نديده است در شهريور ماه 59. همان شهريور سياهي كه با خون بچه‌ها سرخ شده بود. نهري زير اين پل جاري است كه از اروندرود منشعب شده است و نخلستان‌هاي خرمشهر را سيراب مي‌كند. پل را زده بودند روي عرايض كه خرمشهر را با روستاهاي مرزي اطراف شلمچه، ارتباط دهند. در محل اتصال نهر به اروندرود، يك سمت گمرك و سمت ديگر قصر ويران شده شيخ خزعل قرار دارد. كربلاي چهار و پنج، در كنار اين نهر؛ كربلا شد؛ گويي اين نهر فرات بود و حماسه‌هاي كنار آن، حماسه حسينيان!


 

خادم الشهید خادم الشهدا در سه شنبه ششم دی 1390 گاه 17:1. - لينک ثابت


هجرت خونین

زودتر از همیشه از خانه میزنی بیرون ، می خواهی کارهایت جلو بیفتد ، خریدت را انجام بدهی و به کلاست برسی.
شاید نمی دانی یا فراموش کرده ای مغازه ای که تو با آن کار داری سوپری یا کله پزی نیست که اول صبح باز باشد!!!
به درب بسته می خوری! کمی منتظر می مانی تا شاید باز شود، اما نه انگار فایده ندارد . از فروشنده ی کناری سوال می کنی و او می گوید "یک ساعت دیگر"! و تو تمام این یک ساعت را آنجا می ایستی و از مغازه دار خبری نمی شود . انگار قرار است همه ی اتفاقات همین امروز برای او بیفتد!
خستگی بر تو عارض شده ، گوشیت را بیرون می آوری ، یک سری به نت می زنی . خبرهای امروز را مرور می کنی . صفحه ی وبلاگت را باز می کنی و کامنتهای منتظر تایید را نظاره! بعضی ششان جز ورژن های آزار دهنده نیست...تیک تایید را میزنی و از هجوم نگاهشان خلاصی می یابی.
دفترت را باز می کنی ،دستت را تکیه اش ، و قلم را به بازی می گیری ،شاید هم قلم تو را به بازی می گیرد!!!
می خواهی بنویسی از دردی که دیشب بدجور روی دلت مانده  و حتی نگذاشته دو لقمه ای صبحانه بخوری!اما انگار گرسنگی چنگ بر معده ات انداخته و آرامش اول صبحت رت به غوغای درون مبدل ساخته. ترجیح می دهی یک خیابان آن طرف تر بروی و خوراکی مورد علاقه ات را نوش جان کنی!
کیف پر از کتاب و وسایلت را دنبالت می کشانی . وقتی به آن مغازه می رسی فروشنده می گوید:"ده دقیقه ی دیگر"!!!
قهقهه ای درون دلت می نشیند... امروز روز توست!!!
افکار، درون ذهنت آشوبی به پا کرده اند ،می خواهند از مرکب قلم جاری شوند!
دور و برت را نگاه می کنی. خیابان شلوغ شده،بیشتر از یک ساعت هم گذشته اما هنوز آن فروشنده نیامده.
نه پای رفتن داری و نه جای ماندن ...
پرستیژت خنده دار شده! یک خانم چادر به سر با دفتر و قلم به دست در گوشه ی پیاده رو ایستاده و تراوشات ذهن مواجش را به خورد این کاغذ بیچاره می دهد.
اطلاعیه ی سرخی نظرت را جلب می کند،جلوتر می روی تا کلماتش را به دقت هجی کنی. کلمه ی شهـیـــــــــــــــــد تمام تو را جذب می کند ... خرد می شوی درونش!!!
این واژه از آن واژه هایی است که با تو دلبری می کند.
آنچنان نگاهت را می گیرد که انگار فقط همین یک کلمه روی آن کاغذ نوشته شده!
" یادبود مجاهد جبهه ی تعلیم و تبلیغ...طــلبـــــــــــه ی شهیــــــد ....."
سفر می کنی به شانزده سال پیش...
و آنم کاغذ نوشت ســــــرخ با نام پـــــدر که بین آن همه سرخی نورانیتی خاص داشت .
و در اندکی از زمان همه ی حادثه ها از جلوی چشمانت عبور می کند...
زمانو مکان را فراموش می کنی...
و گذشته را مرور...
مرور...


می دانم بعد از این همه مدت یا نباید می آمدم و یا ... شهدا شرمنده ام.

این را نیز یکی از دوستان لطف کردند اجازه فرمودن استفاده نمایم.


 

خادم الشهید خادم الشهدا در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 گاه 19:22. - لينک ثابت


شهیدان را شهیدان می شناسند

شهید مجید پازوکی :

"علي محمودوند، يه علي محمودوند من مي‌گم يه علي محمودوند مي‌شنوي. بعضي‌ها رو نمي‌شه

همين جوري با حرف نشون داد، مثلاً بگي اين بود علي محمودوند.

اون ور بيشتر مي‌شناسنش. اصلاً بهتر مي‌دونن چي كار كرد. خدا بيشتر مي‌دونه چيكار كرد، كسي

نمي‌شناختش.

شخصيتش عجيب و غرببي بود. پانزده سال با هم رفيق بوديم. شخصيتش رو خيلي سخت مي‌شد

 آدم بشناسش. اصلاً بعضي موقع‌ها يه چيزهايي مي‌گفت من الان هم تو فكرم كه اين يعني چي؟

من يكبار يادمه برگشت گفت: من به والله تا حالا از هيچي نترسيدم! من اين جمله رو فقط از امام

شنيده بودم. بعد ما مي‌خنديديم، مي‌گفتيم چي مي‌گه؟

ولي عملاً تو خيبر و عمليات‌هاي ديگه، توي ميادين مين، ثابت شده بود از هيچي نمي‌ترسيد.

خوب؛ حالا اين چه پشتوانه‌اي داشت كه اين حرف رو مي‌زد يا اون خستگي‌ناپذيريش يا اون تحمل

دردش و اون مسائلش و مشكلاتش. با روحيه خيلي باز، باز هم اينجا كار مي‌كرد.

توي جنگ با اين رفيقاش توي اين منطقه {فكه} جنگيده بود. گردان حنظله‌اي بود ديگه. همون

بچه‌هايي كه تو كانال گير كردند.

خيلي براش سنگين تموم شده بود اون شهادت سيصد نفري كه كنارش ديده بود، حدود سيصد نفر

رو مي‌گفت تو كانال ديدم. يه مقداري هم بچه‌هاي كميل بودند و رفيقاش.

بعضي موقع‌ها، خاطره تعريف مي‌كرد، لحظه به لحظه تعريف مي‌كرد. مثلاً مي‌گفت: مثلاً كوچكترين

حركت‌هاي بچه‌ها را هم تعريف مي‌كرد؛ اين اينطوري شد شهيد شد، اون اين طوري شد. حالتشون

رو مي‌گفت.

خيلي واسش سنگين بود همش مي‌گفت من بايد برم اين بچه‌ها رو پيدا كنم، دلش اينجا بود كه

 بالاخره اون كانال كميل رو پيدا كرد، كانال حنظله رو. صدو بيست تا شهيد از كميل درآورد، هفتاد يا

هشتاد تا هم از حنظله درآورد. ديگه ول نكرد.

 يكبار سه ماه اينجا كار كرديم، شهيد پيدا نكرديم. اونقدر ناراحت بود هي راه مي‌رفت، قاطي كرده بود.

اصلاً همين جوري ديگه داد مي‌زد، به حضرت علي مي‌گفت تو به من قول دادي كه هر چي بخوام بهم

بدي، چرا سه ماه شهيد پيدا نكرديم؟ اگر من تا ده روز ديگر اينجا شهيد پيدا نشه مي‌زارم مي‌رم از

اين فكه. همين طور راه مي‌رفت با خودش حرف مي‌زد.

نمي‌دونم اين فشار رو كه تحمل مي‌كرد، من احساس مي‌كنم كه واقعاً اون از تمام وجودش مايه

گذاشته بود كه اين بچه‌ها رو پيدا كنه!

بچه‌اش كه مريض شد خيلي واسش سخت مي‌گذشت، بردش مشهد امام رضا، سي و هشت روز،

اين طورها، سي روز، نزديك چهل روز، تو مشهد فقط بست بسته بودند به اون پنجره فولاد با خانوادش.

حالا نمي‌دونم خودش، بچه‌هاش، نمي‌دونم كي خواب مي‌بينه؛ خواب امام رضا رو مي‌بينه كه ما همين

جوري دوست داريم ببنيم. هرچي مي‌خواي از ما بخواه؛ بهت مي‌ديم، ولي اين رو نخواه. ما دوست

داريم بچه‌ات رو همين جور ببينيم.

حتي يادمه؛ يكبار گفت يكبار اصرار كردم تو دعا, گريه كردم گفتم شفا بدش اين بچه رو. اومدن تو خوابم

گفتند مگر نگفتيم بهت شفاي اين رو نخواه؟

 

اون پسرش مريض بود. يكسره تو بيمارستان بود ـ خدمت شما عرض كنم ـ خودش هم كليه درد داشت.

يك كليه‌اش آسيب ديده بود تو جنگ؛ همش سنگساز بود. يا مرفين مي‌زد يا مي‌رفت توي اين

بيابون‌ها. معمولاًخون‌ريزي داشت اين كليه‌اش درد مي‌كشيد ولي بازم هيچي نمي‌گفت. ادامه داد

راه رو.

خيلي سَر و سِر داشت علي آقا با اين فكه، فكه رو مثل زمان جنگ مي‌دونست يعني چي؟ يعني يه

قطعه‌اي از زمان جنگ كه هنوز مي‌شد توش مثل زمان جنگ زندگي كرد.

سال شصت و هفت يا شصت و هشت بود مي‌گفتش كه من خواب ديدم تو فكه شهيد مي‌شم، چهار

يا پنج دفعه به من گفت اين رو. بيشتر منتظر بود بالاخره كي نوبتش مي‌رسد تا به بچه‌هاي حنظله

برسه."


 

خادم الشهید خادم الشهدا در جمعه بیست و نهم بهمن 1389 گاه 1:34. - لينک ثابت


اندر احوالات ابتکارات نخستین فرمانده توپخانه سپاه

بعد از عملیات فتح المبین در فروردین 1361 غنایم زیادی به دست سپاه و ارتش افتاد. با هماهنگی سپاه و فرماندهی نیروی زمینی ارتش قرار شد که توپخانه لشکر 77 آموزش تعدادی از پاسداران را به عهده بگیرد. شفیع زاده تعدادی از نیروها را به آموزش آورد. کلاسهای آموزش...

دانشکده ی توبخانه سپاه نتیجه ی پیگیری ها شهید شفیع زاده بود.

برای اطلاع از چگونگی این تحولات به وبلاگ سردار شهید حسن شفیع زاده مراجعه نمائید.

در پناه خدای شهیدان باشید.


 

خادم الشهید خادم الشهدا در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389 گاه 10:11. - لينک ثابت


دنیاطلبی دامن گیر آقا مرتضی نشد.

در اهواز، تیپ عاشورا با تلاش رزمندگان پر تلاش آن، به لشکر عاشورا ارتقا یافت و پس از مدتی تصمیم بر آن شد تا مهدی باکری به لشکر 25 کربلا اعزام شود و مرتضی یاغچیان فرماندهی لشکر 31 عاشورا را به عهده بگیرد. یاغچیان پس از مشاهده حکم فرماندهی...

دنیا نتوانست از اوج گیری روح بلند از قاب تنگ جلوگیری کند.

این سرگذشت اکثر شهدای گردان عاشوراست. دنیا با تمام علقه هایش نمی تواند ذره ای در وجود مرتضی اثر گذار باشد. او مثل همیشه بود. متین و باوقار.

برای یافتن اندکی از حقیقت وجود آقا مرتضی با وبلاگ سردار شهید مرتضی یاغچیان مراجعه نمائید.


 

خادم الشهید خادم الشهدا در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389 گاه 9:34. - لينک ثابت


صف نفت و محمد رضا

نفت رو جیره بندی کرده بودند. همه مجبور بودن برای گرفتن نفت تو صف وایستند و گالن های سنگین نفت رو به خونه ببرند...

محمد رضا هم خودش رو می رسوند اونجا و ادامه ماجرای داستان واقعی محمد رضا و صف نفت را در وبلاگ شهید محمد رضا مهرپاک می توانید مطالعه نمائید.

قابل توجه علاقه مندان کتاب الکترونیکی نوجوانی بنام محمدرضا به زودی به بازار می آید.


 

خادم الشهید خادم الشهدا در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389 گاه 9:21. - لينک ثابت


فرمانده گردان تخریب و مرخصی

فرمانده گردان تخریب این بار هم با در مورد مرخصی گفته است و اما این بار بدون دست بردن در سخنان راویو بدون اینکه آرایه های ادبی را در آن بکارگیری کند.

همسنگران عزیز می توانند با مراجعه به وبلاگ سردار شهید علی اکبر جوادی تفاوت نوشتاری این دو پست رو ببینند.

در پناه خدای شهیدان باشید.


 

خادم الشهید خادم الشهدا در یکشنبه هفدهم بهمن 1389 گاه 16:8. - لينک ثابت